تنها دقایقی از بعضی روزها برای آدم هیجان ناشناخته یی دارد و ممکن است آن طور که فکرش را می کنید نباشد . روزی را به خاطر می آورم که لحظات خوبی داشت ! آن روز همه ی بچه های مدرسه شبانه روزی به صف ایستاده بودیم . من سوم راهنمایی بودم و ردیف دوم ایستاده بودم . مدیر مدرسه مثل همیشه ی روزها سخن رانی می کرد .همه ی بزرگترها می دانند که بچه ها خیلی عادت ندارند به حرف کسی گوش کنند ولی بزرگترها ول کن نیستند و الان که من هم بزرگ شدم و دارم بزرگ تر می شوم همین کار را تکرار می کنم! مدیر مدرسه آقای" فرود شریفی" بود؛ قد بلند و لاغر اندام و نحیف. از قضا عادت داشت گردنش را به چپ کج می کرد ، درست مثل من ! من لاغر و نحیف ، ریزو باریک و سر به زیر. اگر هم سر بلند می کردم بر عکس آقای شریفی گردنم را به سمت راست کج می کردم..........
این چند سطر بخشی از نوشته ی جالب و خواندنی " سیزده آبان" از وبلاگ" درگلویم هفت آواز منحنی ست" می باشد که البته در ادامه ی مطالب مربوط به این مناسبت و دادن شعارهای بی محل و بی اساس این روز نیست و خواندن اش هم خالی از لطف نیست. این هم آدرس وبلاگ:
و اما هزار سال عاشقی!
" هزار سال عاشقی" کتابی ست نوشته ی " سیروس نوذری" که شامل سیصد و هجده هایکو می باشد . این کتاب در سال هشتاد و هفت توسط انتشارات نوید شیراز به چاپ اول رسیده است. نمونه یی از این هایکوها را بخوانید:
(1)
ننوشیده ام هنوز
شرابی که سال جدایی
انداخته یی.
(2)
بعد از تو
ماه
در نیمه های راه.
(3)
چه کوتاه
زمستان که رفته یی
بهار که باز نمی آیی.
(4)
برگریز آمدی
چه وقت
خواهی رفت؟
گریز به گذشته و یادآوری نام نویسنده گانی که درباره شان زیاد صحبت کرده یا نوشته اند همیشه تکراری و خسته کننده نیست. مثلن اگر قرار باشد درباره ی صادق هدایت بنویسیم دلیلی ندارد که باز بوف کور، ادبیات فرانسه و یا نوع زندگی او را مرورکنیم و دوباره به این فکر کنیم که ادبیات معاصر و مدعیان آن در رسانه ها و در محافل نمی توانند به جرات نامی از او ببرند و انگار خونی به پا کرده که قابل بخشش نیست. بعضی هنرمندان بزرگ مان را قایم می کنند که به مرور زمان فراموش شوند و نسل جدید پاراگراف هایی از نوشته های آن ها را روی تک پوش ها، به صورت پیام کوتاه یا روی کارت پستال ها ببینند و ندانند که این نوشته ها از کی ست و اصل موضوع درز گرفته می شود تا شاعران و نویسنده گان امروزی تر در جشنواره ها و کنگره ها سکه ها را درو کنند و بشوند نماینده های به حق ادبیات امروز و در محضر شخص اول مملکت غزلپوش و مودب زانو بر زمین بزنند. قطعن ریاکاری در سطرهاشان نیست و اگر هست در فکر منحرف و شکاک ماست . حالا.....
صادق هدایت علاوه بر بوف کور، سه قطره خون، علویه خانم ، سایه روشن و آثاری شناخته شده از این دست کتابی دارد به نام " گیاه خواری" که آن را به دوست داران راستی و درستی هدیه کرده است.چاپ اول اش در سال 1306 و چاپ جدیدش که در دست من است در تابستان سال 2536 بوده که توسط چاپخانه ی " محمد حسن علمی" تنظیم شده. هدایت در بخش دیباچه و به عنوان اولین سطرها این گونه نوشته:
ما بین احتیاجاتی که انسان را پیوسته در فشار گذاشته از همه سخت تر و از همه وسیع تر احتیاج خوردن است. این احتیاج وابسته به زندگانی می باشد چه برای مرمت قوایی که به مصرف می رسانیم ناگزیریم به وسیله ی خوراک قوای دیگری جانشین آن بنماییم تا بدن تحلیل نرود.
بعد می نویسد:
مردم شکم خودشان را پر از گوشت مردار کرده در همه ی خانه ها هنگام خوراک بوی دل به هم زن عضلات سرخ کرده و پخته شده که با هزار گونه آب و تاب پیرایش کرده اند بلند می شود- بچه، زن و مرد از این تکه ها می خورند و این ها مردمانی هستند که لاف تربیت، ظرافت، اخلاق و مهربانی می زنند. قاضی، آموزگار، شاعر، ادیب و همه ی کسانی که گمان می کنند در زندگانی کمال مطلوب تری دارند هنگامی که معده ی آن ها از لاشه و خون لخته شده ی جانوران سنگین است......
و:
حواس انسان از میوه لذت می برد. چشم از دیدن اش و شامه از بوی آن و ذایقه از مزه ی گوارای میوه محظوظ می شود. بچه که هنوز ذایقه اش فاسد نشده فرصت را غنیمت شمرده میوه را می دزدد و به واسطه ی کمیابی میوه در خوراک است که به جای این خوراک خوش مزه و ساده بچه ها حریصانه هر چه را شبیه به آن است و یا مزه ی آن را دارد به چنگ آورده ذایقه ی خود را فریب می دهند.......
نویسنده در فصل های مختلف کتاب درباره ی تجزیه ی شیمیایی مواد خوراکی، تاریخ گیاه خواری، مضرات گوشت، اخلاق و گیاه خواری و... مطالبی نوشته که خواندن شان خالی از لطف نیست. هدایت اگر تا کنون زنده می ماند و می شنید که مردم آسیا خصوصن چینی ها حتا به سوسک و مار هم رحم نمی کنند مطمئنن در جاهایی از متن دست می برد و از چینی ها و ژاپنی ها با اطمینان صحبت نمی کرد.نویسنده یی که ناشناخته نیست و داستان های خوبی دارد حتمن طرز فکر و روشی برای زندگی کردن دارد حتا اگر دیگران قبول اش نکنند.
این کتاب دارای هشتاد صفحه، در پاریس و مرداد 1306 به آخر رسیده است.
ای هفت سالگی
ای لحظه ی شگفت عزیمت
بعد از تو هر چه رفت، در انبوهی از جنون و جهالت رفت.

بعد از تو پنجره که رابطه یی بود سخت زنده و روشن
میان ما و پرنده
میان ما و نسیم
شکست
شکست
شکست.
بعد از تو آن عروسک خاکی
که هیچ چیز نمی گفت، هیچ چیز به جز آب ، آب ، آب
در آب غرق شد.
بعد از تو ما صدای زنجره ها را کشتیم
و به صدای زنگ، که از روی حرف های الفبا بر می خاست
و به صدای سوت کارخانه های اسلحه سازی، دل بستیم.

بعد از تو که جای بازی مان زیر میز بود
از زیر میزها به پشت میزها
و از پشت میزها به روی میزها رسیدیم
و روی میزها بازی کردیم
و باختیم، رنگ تو را باختیم ای هفت سالگی!
......
......
......
فروغ فرخ زاد
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
پس نگهبان درخت زنده گی با گیل گمش چنین می گوید:
- گیل گمش! آهنگ کجا داری؟ زنده گی یی را که در خواه توست باز نمی یابی.... خدایان که آدمیان را آفریدند مرگ را بهره ی ایشان کردند و جاودانه گی را از آنِ خویش.... از این روی گیل گمش! از نوشیدن و خوردن، از تن انباشتن و عمر به شادی گذاشتن حالی بس مکن! همه روزی را جشنی کن. روزان و شبان را همه به چنگ و نای و به رقص شادان باش! جامه های پاک به تن کن! سر خود را بشوی و به روغن خوش بو بیندای و تن را به آب تازه صفایی بده! از دیدار فرزندانی که دست تو را به دست گیرند بهره گیر! در آغوش زنان شادمانه باش! به اوروک باز گرد- به شهر خویش که در آن پادشاهی ستوده ی خلق، که در آن پهلوانی!
گیل گمش – ص 287
ترجمه ی شاملو- چاپ اول- نشر چشمه
و شرمنده ی دوستانی که پیام می گذارند ولی از بس که سرعت اینترنت پایین است جواب ها ارسال نمی شوند. برای به روز کردن هم باید کلی بنشینم و انتظار بکشم تا ببینم کی تنظیم می شود. باید به کافی نت ها و مخابرات تبریک گفت که با این کار بار خود را می بندند و خیلی زود حاجی می شوند. خدا برکت شان بدهد که برای این کار چه انگیزه ها که ندارند که البته یکی از این انگیزه ها خدمت به مردم است!! ما که فکرمان منحرف نیست، حتمن قصد خوبی دارند!
می گفت : چند وقتی ست که شباهتی با زندگی دارم؛
ماه بر اندام ام تکثیر می شود و از عبور دقیقه ها دل ام نمی گیرد.
می گفت باید یاد بگیرد معجزه ها
سمت توانایی خودش پلک می زنند
و حادثه خبر می دهد اگر
میانه ی امواج
عربده ی سکوت را بشنود.
می گفت: رو به میوه فروشی داشتم یک بار
کودک هشت ساله انار دزدیده/ مونیتورها به سمت اش چرخیدند
وقت شد/ نشد که واسطه شوم
تا آخرین سیلی
کودک سکوت کرد
و خورشید از سمت آخرین سیلی غروب.
نبض تندی داشت وقتی می گفت :
چه شباهت احمقانه یی دارند نسل ها
وقتی مثل پیچک از هم بالا می روند
تا از انهدام هم مطمئن شوند.
نگاه اش به آسمان صاف بود و
شبیه زندگی شده بود
حرفی برای گفتن که نداشت
گذاشت صاعقه های خیالی وزیدن بگیرند
باران که بارید زمین چرخید
جای دهان و چشم ها لبخندی نشست
که سهم اش از صد سال تنهایی بود
گفت باید برود
مثل سطری بلند خودش را به خیابان زد
من - اما – بهت زده که در آسمان صاف
صاعقه ها وزیدن گرفته بودند......
پاييز از امروز شروع مي شود و مهر با محبتي بزرگ خنكاي هوا را مهمان زمين و روح بزرگ برگ ها را مهمان آسمان مي كند تا فصلي ديگر ورق بخورد و خاطره هايي دور از آغاز همه ي سال هاي ورق خوردن كتاب ها و جلد گرفتن دفترهاي مدرسه و خريد لباس و كفش دلخواه و غير دلخواه را به يادمان بياورد. شب هاي قبل از پاييز لباس هاي تا شده ام را بالاي سرم مي گذاشتم، همه ي دفترها و كتاب هاي آن سال را هم توي كيف ام مي گذاشتم و تا صبح صد بار پهلو به پهلو مي شدم كه خورشيد برسد و در مدرسه باز شود. روز اول مهر زمان نبود، مكان بود. بهشتِ توصيف شده ي همه ي كتاب هاي آسماني بود. حرفي جز قول و قرار نبود. پاييز هر سال پراز شوق بود و تلاش ناخودآگاهانه يي براي شاعر شدن و شعر شدن تا امسال. امسال كه بايد دوباره و چند باره بالا رفتن روح بزرگ برگ ها را از حياط خانه ببينم و صبر كنم بغض ام ته نشين شود كه دوباره بنويسم: پاييز از امروز شروع مي شود..........

